فارسى را پاس بداريد. اين چيزى بود كه در دبيرستان به ما آموختند. ما نيز گراميش داشتيم. كامپيوتر را رايانه خوانديم، هليكوپتر را بالگرد و باباى خود را پدر. ولى اين تعارف ها نه آب مى شود، نه خشكه نانى… به زودى معلوم شد عربى را نيز بايد گرامى بداريم. مانيز از آن پس آن… [بیشتر بخوانید…]
رها گشتم من آخر زين قفص بگشود در دنيا. دلم شاد و سرم خوش نغمه هاى خانه مى خواند كه آزادى جهانى است، و قفص را ترك گفتن همچو مرگ تن خواب عقل گوارا است و بس شيرين… گشودم اين دو بال خويش را آرام. (شكسته بال بگشودن بسى سخت است) شكسته بال و زخمين… [بیشتر بخوانید…]
زمانه ى عجيبى است. نقشها بينى درهم، مغشوش، آغازى براى فردايى نامعلوم. امروز كسانى همچنان پايبند ديروزند و كسانى پايه ى فردا. پايه ها آنچنان بى معنا كه به وجود فرداشك ميكنى. كاش فردايى باشد. كاش فردايى باشد و چنين زيستنم را توجيهى. كاش… كاش گفتن عادتى است كه هرگز وداع نخواهد ديد. كاش را… [بیشتر بخوانید…]
اميد: باز كه توى همى؟ نمى شه يكم شاد باشى؟ ناسلامتى نوروزه! سيروس: چيزى نيست. يكم فكرم مشغوله. اميد: مشغول چى؟ سيروس: نمىدونم. اميد: نمى دونى فكرت مشغول چيه! خوب بگو دقيقا به چى فكر مى كنى؟ سيروس: همه چى و هيچى. گذشته ، چى بودم و چى شدم. وقتى كه داره خرج يك زندگى… [بیشتر بخوانید…]
مه 2, 2011
0